تبليغاتX
حرفهاي نگفتني


























حرفهاي نگفتني

درد دلهاي نگفته

سلامتیه اونیکه
.
.
.
باهاش بهم زدی ولی هنوز دوسش داری
و هر روز 100 بار به عکس توی پروفایلش نگاه می کنی

*******************

کاش گاهی مرد بودم...

می شد شادی ام را به کوچه بریزم...

با صدای بلند از ته دل بخندم...

و...

هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند...

من از زن بودنم در این سرزمین...

گاهی سخت گله دارم...

***************
هی گنه کرده و گفتیم خدا می بخشد...

عذر آورده و گفتیم خدا می بخشد...

بخششی هست ولی قهر و قضایی هم هست...

آی مردم به خدا روز حسابی هم هست...

آی هشدار دمی قافله را گم نکنیم...

تا که امکان وضو هست تیمم نکنیم...
******************

ان جا جز من کسی نیست بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت من داغ شدم، گرگرفتم تا گیج شدم بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:« هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم. گفتی : « غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود. وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه فرشته ها حیرت می کردند . و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتان ام را نبوییده بودند


| چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 | 13:25 | فرزانه| |

نامه دو عاشق

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

 کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراوسیمه پشت در راه میره داره

 از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: سمیه ، دخترم ، در

 را باز کن.  سمیه جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می

 شکنه میرند تو. سمیه ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ

 عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه

 می کنند. کنار دست سمیه یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای سمیه میره

 جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه

 و می خونه : 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش

 منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.

 دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 


 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم

 چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو

 اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش

 بودی می دیدی سمیه ات  چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش

 بودی و می دیدی سمیه ات  تا آخرش رو حرفاش موند. علی سمیه ات داره میره که بهت ثابت

 کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه

 زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!

 روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!

 علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب

 هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو

 سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر

 گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی

 که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز

 یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست

 عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل

 به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست

 آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا

 تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم

 بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم.

 واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با

 رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ

 شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام

 ….

 

پدرسمیه نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه

 می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش

 شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه،

 چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که

 خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.

 پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست سمیه اومده بود که بگه پسرش به

 قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و سمیه

 بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل

 داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که

 فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

******************

درد از هر طرف بخونی می شه درد ولی درمان از آخر بخونی میشه نامرد مواظب باش واسه دردت به هر درمانی تن ندی!!

**************

 یه سوال هست که اگه کسی جوابشو می دونه بهم بگه عشق دخترا ابدی هست باپژسرا ( منظورم دخترا ممکنه دوبار عاشق بشن و عشق اول و فراموش کنن یا پسرها عشقشون فقط یکی است ) لطفا از شما دخترای گرامی و پسرها می خوام نظرتونو در این مورد بگین

از دردودلت فقط درد سهم من شد و دلت سهم دیگری

********

اون دنیا اگه موضوع انشا بدم زندگی خودتان چگونه گذرانده اید چه می نوشتید؟.

************

 

یاد سهراب بخیر!

آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!
 
 *********
مامرد هستیم!

دستانمان از تو زبرتر و پهن تر است!!!

صورتمان ته ریش دارد...

قلبمان به وسعت دریا...

 جای گریه کردن به بالکن میرویم و سیگار دود میکنیم!!!

ما با همان دستان زبر تورا نوازش میکنیم!!!

باهمان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسیم و تو ارام میشوی...

انقدر مارا "نامرد" نخوان...

انقدر پول و ماشین و ثروتمان را "نسنج"...

فقط به ما "نخ بده" تا زمین و زمان را برایت به هم بدوزم...

فقط با ما "رو راست باش" تا دنیا را به پایت بریزم.......
 

 ولی افسوس که ما دخترها چیزی نمی خواهیم و اینطور بی وفایند.

****************************

| پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 | 14:20 | فرزانه| |

 راز عشق در آن است که به یکدیگر سخت نگیریم . عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.

راز عشق در آن است که در سکوت دست یکدیگر را بگیریم.کم کم یاد میگیریم که بدون کلام رابطه برقرار کنیم.

 راز عشق در مراعات حال دیگریست.هر قدر ملاحظه ی حال دیگران را میکنی ، کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن.

راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و ارامش دریافت کنید، اما نه با اصرار.!   

راز عشق در آن است که حقیقت اصلی عشق (یعنی تفکر) را از یاد نبری ، آیا یک رابطه ی دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست؟

راز عشق در آن است که به عشق ،بیشتر از یکدیگر احترام بزارید، زیرا عشق هدیه ی ازلی خداوند است.

 ***********

حالا یه سوال فنی() از شما دوست عزیز و گرامی که دارین وبلاگم رو میخونین داشتم:

به نظر شما عشق اگه با یه کم لذت (اشتباه نکنین٬چون کسی که یه کس دیگه ای رو واقعآ دوست داره هیچ وقت اون رو واسه هوس نمی خواد)قاطی بشه خوبه یا بده؟ 

خیلی خوشحال میشم نظرتونو در مورد این سوال بدین

***********

چه حریصانه لبانم را بوسیدی ..... و چه وحشیانه رختم را دریدی ... و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم ... اما ........... کاش می فهمیدی که زن............... تا عاشق نباشد نمی بوسد .......... نمی بوید ........ و تسلیم نمی کند .........رویاهای هریانش را . در حمایت از دخترهای با معرفت

رشته ی محبت را باید به ضریح دلی بست که خیال کوچ کردن نداشته باشد.

**********************

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.       

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.

  "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

 پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.

 عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود.""زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

******************

ما هر چه دویدیم به مقصد نرسیدیم / از عشق به جز مزه ی تلخ نچشیدیم

 

| یکشنبه سی ام مرداد 1390 | 16:39 | فرزانه| |

 

ای که می پرسی نشان عشق چیست   عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
  عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست   عشق یعنی جان من قربان اوست

 

با تو بودن همیشه پر معناست
 بی تو روحم گرفته و تنهاست
 با تو یک کاسه آب ، یک دریاست 
 بی تو دردم به وسعت صحراست

به کوه گفتم عشق چیست؟        لرزید.

 به ابر گفتم عشق چیست؟        بارید.

به باد گفتم عشق چیست؟         وزید.

به پروانه گفتم عشق چیست؟     نالید.

به گل گفتم عشق چیست؟       پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چیست؟

 اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟     دیوانگیست!!!



| دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 19:3 | فرزانه| |

پس از مرگم مرا در گورستان سگ ها دفن کنید

                تا اندکی در میان با وفایان دنیا باشم

***************************************************

هیچ حسرتی در دنیا این چنین در ۳ واژه ی کوتاه یک جا جمع نمی شود:

او دوســـــتـم نـــــدارد

***********************

اگر ۲۴ ساعت از طرف خدا اجازه داشتین گناه کنید چه گناهی می کردین؟

( منتظر جواباتون هستم)

| دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 17:59 | فرزانه| |

قلب زیبا

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعیت زیاد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر

آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت .

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر

از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی

دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود

می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو

فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او

داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما

چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به

کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام .

امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی

هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد

تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود .

| دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 | 17:51 | فرزانه| |

دوستت دارم‌ها را نگه مي‌داري براي روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

اين‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نمي‌کني!
بايد آدمش پيدا شود!



بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي شد!



سِنت که بالا مي‌رود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکرده‌اي و روي هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نمي‌تواني با خودت بِکشي‌اش…
شروع مي‌کني به خرج کردنشان!



توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي

توي رقص اگر پا‌به‌پايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند

توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد



در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌هاي قشنگ را نشانت داد

براي يکي يک دوستت دارم خرج مي‌کني براي يکي يک دلم برايت تنگ مي‌شود خرج مي‌کني! يک چقدر زيبايي يک با من مي‌ماني؟



بعد مي‌بيني آدم‌ها فاصله مي‌گيرند متهمت مي‌کنند به هيزي… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پيري و معرکه‌گيري…

اما بگذار به سن تو برسند!



بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را مي‌فهمند بدون اين‌که تو را به ياد بياورند



غريب است دوست داشتن.

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛

به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بي رحم ‌تر.

تقصير از ما نيست؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


| دوشنبه هفدهم مرداد 1390 | 19:29 | فرزانه| |

حکایت بسیار زیبا و خواندی آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.» عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.  

| چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 | 13:43 | فرزانه| |

Design By : Gilan-Patoogh